X
تبلیغات
یواشکی های یک زن شوهر دار
خواننده های خاموش و دوست ندارم
ازم خواسته بودین اخر داستانمو بنویسم 

حالا نوشتم 

ادرسش اینه 

دوست داشتین سر بزنین

دوستتون دارم رها

http://onlyme3.blogfa.com/

+تاریخ چهارشنبه پانزدهم شهریور 1391ساعت 2:24 نویسنده رها |

سلام دوستای خوبم

قول داده بودم برگردم و بنویسم اما باورکنین با تمام وجود غمگینم

حس نوشتن ندارم زندگیم به لجن کشیده شده

ممنون که همیشه همراهم بودین شاید یه روز دوباره برگشتم

ولی فعلا اصن نمیتونم قربونتون برم دوستدارشما رها

+تاریخ شنبه هفدهم تیر 1391ساعت 12:13 نویسنده رها |

سلام دوستای گلم

ارام داره تو این ادرس داستان میذاره بهش سر بزنین

onlyme11.blogfa.com

+تاریخ دوشنبه هشتم خرداد 1391ساعت 18:57 نویسنده رها |

سلام عزیزای من

پایان داستان مژده همین بود که گفتم

مهدی هنوز ازدواج نکرده

مژده نمیخواد دیگه مهدی و ببینه

مهدی اولا خیلی میخواست به مژده نزدیک بشه ولی الان دیگه بی خیالش شده

خیلیاتون از کار مژده انتقاد کرده بودین ولی اگه منم جای مژده بودم همین کارو میکردم

خیلی سخته یه زن حس کنه از شوهرش کم داره یا داره بهش ترحم بشه

به نظر من یه مرد هرچه قدرم دوستت داشته باشه بالاخره یه روزی ازت خسته میشه

احسن جان مزده مغرور تر از اونیه که بخواد از کسی کمک بگیره

یا باکسی تو این مورد حرف بزنه واسه ی همین نمیتونم نشونیت رو بهش بدم

+تاریخ دوشنبه یکم خرداد 1391ساعت 17:47 نویسنده رها |

با بیرون نرفتن من کم کم مهدی اروم شد

باز به حالت قبلش برگشت

بازم مهربون شده بود

برام گل میخرید وبهم عشق میداد

نمیخواستم این همه خوشی و با هیچی تو دنیا عوض کنم

مهم نبود اگه هیچ وقت واسه ی مادرم مهم نبودم

مهم نبود اگه مادر شوهرم منو نمیخواست این مهم بود که من مهدی و دوست داشتم و اونم منو

حدود 6ماه از زندگیمون میگذشت و هر روز بهتر از روز قبل بود

زنگم زد

اماده شو مژده دارم میام

اماده م عزیزم

من 5دقیقه دیگه اونجا

قرار بود به مناسبت روز ولنتاین بریم بیرون

خوشحال بودم

ارایش کرده بودم

باورم نمیشد اون روز قشنگ به کابوس تبدیل بشه

فکر میکردم هیچی نمیتونه اون همه خوشی و ازم بگیره

صدای بوق ماشینشو شنیدم

با عجله از پله ها رفتم پایین

در ماشین و باز کردم یه گل رز رو صندلی بود

گل و برداشتم بو کشیدم گفتم مرسی عزیزم

گفت قابل تو رو نداره گلم

بوسیدمش راه افتاد

دستشو تو دستم گرفته بودم

از کوچه رفت بیرون

هنوز وارد خیابون نشده بود که یه ماشین از بغل با شتاب کوبید به جلوی ماشینمون

صدای خیلی بلندی اومد

ماشین یه تکون بزرگ خورد و ودیگه هیچی نفهمیدم

چشمامو که باز کردم دیدم تو بیمارستانم و مادرم بالای سرم نشسته و داره اشک میریزه

همه ی بدنم درد داشت

حتی نمیتونستم حرف بزنم

ولی میترسیدم

مهدی؟

وای نکنه براش اتفاقی افتاده باشه

مادرم دید به هوش اومدم هیجان زده شد

مژده مامان خوبی؟

میخواستم یه جوری ازش بپرسم مهدی کجاست ولی ماسک تنفس دمه دهنم بود و مانع از حرف زدنم میشد

مامانم از اتاق دوید بیرون و با یه دکتر اومد

دکتر اومد بالای سرم

خوبی خانوم؟

باسرم تایید کردم

گیج بودم ولی تو اون حالت تمام فکر و ذکرم مهدی بود

باز خوابم برد

دفعه ی بعد که به هوش اومد خواهرم و دیدم بالای سرمه

نمیدونستم چقدر گذشته بود

دلم میخواست دستامو تکون بدم ماسک و بردارم و به خواهرم بگه مهدی کجاست

اگه خوب بود چرا بالای سرم نبود

خواهرم دید بیدار شدم

گفت خوبی مژده؟

نمیتونستم حرف بزنم اشک از گوشه ی چشمام جاری شد

خواهرمم به گریه افتاد

حتما یه چیزی شده بود که همشون گریه میکردند

دفعه ی بعدی که بیدار شدم خبری از ماسک تنفس نبود

خواهرم هم کنار تخت خواب بود

صداش کردم به زور یه صدای نحیف از ته گلوم در اومد

صدامو نمیشنید

تکرار کردم مژگان

چشماشو باز کرد و نگام کرد

گفتم مهدی خوبه؟

اسم مهدی و که اوردم باز گریه م گرفت

گفت اره عزیزم خوبه و اونم باهام گریه کرد

گفتم اگه خوبه پس کوشش چرا نمیاد عیادتم

گفت پاشو عمل کردند تو بخش مرداست اجازه نمیدن بیاد

گفتم مزگان راست میگی؟

گفت به خدا راست میگم به جون ارین پسرم راست میگم

یکم خیالم راحت شد

تازه یاد خودم افتادم

درد داشتم خیلی زیاد

ولی نمیتونستم بدنمو تکون بدم هنوز نمیدونستم چه بلایی سرم اومده

به مژگان گفتم بیا ملحفه مو پس بزن

گفت واسه چی گلم بگیر بخواب

گفتم میخوام ببینم چقدر اسیب دیدم

گفت عزیزم بعد میبینی

از حرفش ترس به جونم افتاد

گلوم خشک شده بود

دیگه نمیتونستم حرف بزنم زدم زیر گریه

اونم مث ابر بهار اشک میریخت

اومد جلو ملافه مو که پس زد دیدم تو قسمت سینه م پانسمان داره

دستگاه تنفس هم واسه ی همون بود

دستام سالم بودند

میتونستم تکونشون بدم

به مژگان گفتم ملافه رو بردار میخوام پاهامو ببینم

گفت نه مژگان

پاهامو حس نمیکردم

وای نکنه پاهام

مژگان پاهام چی شده؟

ملافه رو زد کنار یکی از پاهام نبود

وای خدای من طاقت اینو نداشتم

شروع کردم به جیغ زدن

مزگان دوید پرستارا رو صدا زد

از بس جیغ زده بودم به حنجره م فشار اومد

حس میکردم دیگه نفسم بالا نمیاد و الانه که خفه بشم

حس بدی بود

وای یعنی دیگه نمیتونستم راه برم

پرستارا یه ارامبخش زدند و ظرف چند ثانیه از حال رفتم

هر بار به هوش میومدم فقط اشک میریختم

دیگه حتی به مهدی هم فکر نمیکردم

همون موقع که تصادف کرده بودیم و جلوی ماشین له شده بود پای من و مهدی هم با ماشین له شده بود

اما چون شدت ضربه از طرف من بیشتر بود پای من له شده بود و پای مهدی با یه عمل خوب شد

دکترا واسه ی اینکه لخته ی خون نزنه به قلبم پامو قطع کرده بودند

دیگه نمیخواستم با هیچکس حرف بزنم

حتی وقتی مهدی بعد از چند روز با پای گچ گرفته و سر و صورت داغون اومد  خوشحال نشدم

نمیخواستم ببینمش

میدونست چه بلایی سرم اومده

دسته گلشو گذاشت کنارمو شروع کرد نازم کنه

اما بهش گفتم برو نمیخوام ببینمت

از فکر اینکه بخوام با اون وضعیت با مهدی زندگی کنم دیوانه میشدم

بعد از چند وقت  مرخص شدم

گفتم ببرنم خونه ی مامانم

نمیخواستم برم پیش مهدی

گفته بودم هیچ کس نیاد عیادتم

از ترحم همه شون حالم به هم میخورد

هر بار مهدی میومد عیادتم میگفتم نمیخوام ببینمش

گاهی به زور میومد به دیدنم اما من نمیخواستم ببینمش

پای اون خوب شده بود و من یه پا بیشتر نداشتم

روز گار بدی داشتم

به شدت افسره شده بودم

با هیچکس حرف نمیزدم و با کوچکترین حرف اشکم راه میفتاد

به محض اینکه حالم خوب شد گفتم طلاق میخوام

مهدی 1سال رفت و اومد تا نظرمو عوض کنه ولی من حاضر نبودم با اون وضعیت زن مهدی باشم

هنوزم دوستش داشتم ولی میخواستم تا براش عزیز بودم ازش جدا شم

نمیخواستم یه روزی انقدر ازم خسته شه که خودش بذارتم کنار

بلاخره ازش جدا شدم

با اینکه هنوزم با تمام وجودم دوستش دارم

با اینکه حتی مرور خاطراتش بهم ارامش میده

ولی دیگه هرگز نخواستم ببینمش

من مژده الان 24سالمه

تا یه حدی با معلولیتم کنار اومدم

تمام تلاشمو میکنم تا بتونم نداشته ها و کمبودهامو با تلاش و کوششم جبران کنم

شاید دوران عشق و خوشی من کوتاه بود اما خدارو شکر میکنم که مهدی و داشتم هرچند واسه ی یه زمان کوتاه

 

اینم از داستان مژده دلم میخواست اخرشم عوض کنم یا ننویسم نمیخواستم غمگین باشه

اما گفتم بهتره حقیقته اخر داستان مزده رو بدونید

ممنون که واسه ی این داستانم تنهام نذاشتین

تا یه مدت نمینویسم فعلا خیلی خسته م

ولی باز خواستم بنویسم همین جا مینویسم دوستتون دارم رها

+تاریخ چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 23:55 نویسنده رها |

 

چقدر نقشه کشیدیم

اسم انتخاب کردیم واسه بچه هامون

مهدی دختر میخواست من پسر

همیشه دلم میخواست یه داداش داشتم فکر میکردم اگه داداش داشتم هیچ کسی جرات نمیکرد اذیتم کنه

الانم دلم میخواست یه پسر داشتم

یه پسر که واسه ی همیشه حامی م باشه

مهدی میگفت  میخوام دخترم عین تو باشه

میگفتم اگه مث من باشه باید در به در براش دنبال شوهر بگردیم

میخندیدم و میگفت  خیلی دیوونه ایی

تو خوشگل ترین دختر دنیایی

از مسافرت بر گشتیم

مادر مهدی نبومد دیدنمون

ولی مادر من اومد سوغاتیایی که براش خریده بودم و بهش دادم

چیزایی که واسه ی مامان مهدی خریده بودم رو هم دادم مهدی ببره برای مادرش

ولی چند روز بعد دیدم زیر صندلیه ماشینه

سوغاتیامون و قبول نکرده بود و مهدی به من نگفته بود

به روش نیاوردم نخواستم ناراحت شه

اوضاع زندگیمون خوب بود

یه روز که از خونه ی مادرم برمیگشتم میلاد و دیدم

منتظرم بود تا چشمش به من افتاد راه افتاد دنبالم

محلش نذاشتم

دنبالم اومد تا تویه کوچه ی خلوت گیرم کشید

بهم گفت میدونم ازدواج کردی بی معرفت چرا بهم نگفتی

گفتم بس کن میلاد ولم کن

گفت مگه نگفتم حق نداری زن این پسره بشی

گفتم به تو مربوط نیست

گفت  باور کن خیلی دوستت دارم

گفت میخوام باهات باشم

گفتم حالم ازت به هم میخوره

گفت اگه بهم راه ندی میرم به مادر شوهرت میگم که چه دورانی با هم داشتیم

گفتم برو هر گوهی میخوای بخور برام مهم نیست

من به مهدی میگم که مزاحمم شدی

گفت مهدی همه چیو میدونه مادر شوهرت که نمیدونه

مژده منو سر دنده لج ننداز

باهام راه بیا که اذیتت نکنم

دیگه جوابشو ندادم

راهمو کشیدم ورفتم

حالم ازش به هم میخورد

فکر نمیکردم انقدر نامرد باشه

حالا که زندگیم خوب بود حالاکه همه چی اروم بود باز اومده بود

خودمو رسوندم خونه

تردید داشتم

نمیدونستم به مهدی بگم یا نه

نمیخواستم بفهمه باز دیدمش

میترسیدم باز هم مث سری قبل بشه و جواب صداقتمو همون جوری بده

ولی اگه نمیگفتم و میلاد میرفت پیش مادرمهدی  و اونم  از زبون مادرش میفهمید بدتر  میشد

تصمیم گرفت بهش بگم مهم نبود عکس العملش چی بود

من باید وظیفه مو انجام میدادم

باید صبر میکردم بیاد خونه بهش بگم شاید اگه پشت تلفن میگفتم اعصابش خرد میشد

اومد خونه

غذاشو بهش دادم

نشستم کنارش

مهدی جان یه چیزی میخوام بهت بگم نمیخوام ناراحت بشی

چیه عزیزم

امروز میلاد و دیدم

اخماش رفت تو هم

افتاد دنبالم

اصلا محلش نذاشتم

باور کن راست میگم تهدیدم کرد میره همه چیو به مادرت میگه

همه چی یعنی اینکه قبلا باهاش دوست بودم

منم بهش گفتم بهت میگم

ترسیده بودم هول شده بودم

مهدی هیچی نمیگفت

حرفام که تموم شد گفت فعلا از خونه نرو بیرون تا حال اون عوضی رو هم جا بیارم

دیگه حرف نزدم

نخواستم با پر حرفیام بیشتر کلافه ش کنم

نشست پای تلویزیون

دیر وقت بود

گفتم پاشو بریم بخوابیم

گفت خوابم نمیاد

یکم نشستم کنارش

داشت پای تلویزون چرت میرفت

گفتم مهدی نمیای بریم بخوابیم

گفت همین جا میخوابم

رو کاناپه دراز شد

رفتم براش پتو اوردم

نمیدونم چرا انقدر گاهی بی منطق میشد

من با تمام وجودم دوستش داشتم

نباید به احساسم شک میکرد

تا صبح تو تختم غلط میزدم و اشک میریختم

طاقت  نداشتم ازش جدا بخوابم

روز بعد بدون صبحونه رفت

باهامم حرف نزد

خیلی بهم سخت میگذشت

شب که اومد باهاش کلی حرف زدم

گفتم اگه میلاد میاد اذیت میکنه تقصیر من نیست

گفت پس تقصیر کیه؟

گفت مژده من طاقت ندارم این پسره بهت نزدیک شه

اعصابم میریزه به هم میفهمی یا نه

گفتم مهدی خواهش میکنم خودتو ناراحت نکن میلاد واسه من دیگه هیچی نی

خواهی نخواهی مهدی روم حساس شده بود

بهش شک داشت

اگه میدید تلفنم اشغاله ازم بازجویی میکرد گیر الکی میداد

اما من هنوزم دوستش داشتم

بیشتر از همیشه

بی اجازه ش پامو از خونه نمیذاشتم بیرون

حتی دیگه تنهایی هم خونه ی مامانم نرفتم میخواستم اعتمادشو جلب کنم

معذرت اگه دیر به دیر پست میدم

خیلی کار ریخته سرم

داستان مژده تمومه

میخوام تا قبل از اینکه امتحانا شروع شه تمومش کنم که راحت به درساتون برسین

دوستتون دارم رها

+تاریخ سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 20:54 نویسنده رها |

اون روزا واقعا بی پول بودیم

نگران بودم

نمیخواستم جلو ی خانواده ی مهدی شرمنده باشیم

واسه ی مراسم عقد و خرید حلقه نیاز به پول داشتیم

بابام یکم پول از عموم قرض گرفت

هرچند که خانواده ی مهدی اصرار داشتند که مهدی نیاز به حلقه نداره

مادر مهدی با اینکه با ازواجون مخالف بود ولی سنگ جلوی پامون نمینداخت وضعمون و خوب درک میکرد

شاید واسه ی همین اصرار میکرد که ماچیزی برای مهدی نخریم

مهربرون خیلی راحت و بدون دردسر انجام شد

دوتا از عموهام اومده بودند با یکی از عموهای مهدی و مادرش

خانواده ی من کم توقع بودند

شاید مادر مهدی فکر میکرد از اون خانواده های گدا گشنه ایی هستیم که حالا سر مهریه میخوایم تیغشون بزنیم

بدون هیچ مشکل و اختلاف نظری سر مهریه کنار اومدیم

قرار شد هفته ی بعد عقد کنیم و وقتی جهازم اماده شد  بریم تو اپارتمانی که مادر مهدی براش خریده بود

راحت تر از اونی که فکر میکردم مراسم عقد انجام شد

دیگه منو مهدی راحت شده بودیم

میتونستیم با خیال راحت ساعتها کنار هم باشیم

مهدی خیلی گرم و مهربون بود

واقعا دوستش داشتم

با اینکه خیلی سختیا رو تحمل کرده بودم تا بهش برسم ولی فکر میکردم ارزشش و داشته

مادرم اولا زیاد مهدی و تحویل نمیگرفت اما کم کم قبول کرد که باید مهدی و قبول کنه

 چون دیگه هیچ راهی نبود که من زن محمد بشم

مهدی با گل خریدناش هدیه خریدناش دل مادرمو به دست اورده بود

ولی من هنوز نتونسته بودم به دل مادر مهدی نفوذ کنم

به مهدی گفته بود به هیچ نحوی منو نبره خونه شون

از اولم شرطش واسه ی قبول این وصلت همین بود

نمیذاشتم مادرم بفهمه که خونه ی مادر مهدی نمیریم

 گاهی میرفتیم رستوران و بعد میومدیم میگفتیم خونه ی مامان مهدی بودیم

مادرم کم کم جهیزیه مو جور کرد

هر چند در حدخانواده ی مهدی نبود ولی دیگه همین بود و نمیشد بیش از این توقع داشت

همین 4تا تیکه جهاز و با بدختی و وام و قرض و قوله خریده بودند

بعضی از وسایلمم مادرم از چند سال قبل خرد خرد خریده بود

جهاز و چیدیم تو اپارتمان مهدی

حتی مادر شوهرم نیومد نگاه کنه

مادرم بهش زنگ زد گفت بیایدجهازو ببینید گفت وسایل ماله اوناست ایشاله خیرشو ببینند

عروسی نگرفتیم

تصمیم گرفتیم بریم مسافرت

رفتم ارایشگاه

یه  دست لباس سفید  پوشیدم

مهدی دمه در ارایشگاه منتظرم بود

سوار شدم

رفتیم دمه در خونه با پدر و مادرم خداحافظی کردیم

بعد هم دمه در خونه ی مامان مهدی

اومد دمه در اما اصلا با من حرف نزد

پسرشو گرفته بود تو بغلشو گریه میکرد

دلم براش سوخته بود

حس بدی داشتم

مث یه ادم بی رحمی که یه مادر و از پسرش جدا کرده

از ماشین پیاده شدم

رفتم جلو گفتم  ببخشید اگه یه موقع بد باهاتون حرف زدم

نمیخوام یه موقع از دستم ناراحت باشین

جوابمو نداد پسرشو بغل کرد بوسید و خداحافظی کرد و رفت تو خونه

مهدی دستشو حلقه کرد دور کمرمو و گفت ناراحت نشو گلم

گفتم ناراحت نیستم  باید بهش فرصت بدم تا بتونه ببخشه

سوار ماشین شدیم و راه افتادیم

نمیخواستم هیچاون لحظات قشنگمونوخراب کنه

دستشو گرفته بودم

بودن با هیچ کس نمیتونست منو تا این حد به ارامش برسونه

عشق مهدی یه عشق کامل بود نه بچه بازی بود نه یه هوس زود گذر

پاییز بود و اکثر ویلاهای شمال خالی بود

خیلی راحت یه ویلای مناسب گیر اوردیم

هوانسبتا سرد بود

کنار ساحل با چوبای نم کشیده اتیش درست کردیم و خودمونو گرم کردیم

اهنگ گذاشتیم و کلی با هم حرف زدیم

از همه ی شبایی که از هم دور بودیم و دلمون هوای همدیگه رو داشت

چند روز خیلی رویایی و با هم گذروندیم

روزایی که برام خاطره انگیز بود

البته تک تک روزایی که با مهدی بودم برام خاطره بود

همه ی دقایقش انقدر قشنگ بود که هنوزم فکر میکنم مهدی فقط یه رویای قشنگ بوده

کاش میتونستم همه ی اون رویاهای قشنگ و تو ذهنم ثبت کنم ذخیره کنم

 تا هر وقت تو زندگیم کم میارم بتونم ازش استفاده کنم

+تاریخ دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 0:1 نویسنده رها |

کوتاه بیا نبودم

چنددیگه رفتم پیش مادر مهدی ولی اون از من لجباز تر بود

شاید واقعا حس میکرد که به صلاح پسرشه که نذاره با من ازدواج کنه

بابام ول کن نبود

میگفت پس چی شد چرا پسره اومد و دیگه پیداش نشد

اگه نمیخواد بگیرتت دیگه حق نداری بریو ببینیش

میگفت وقتی ازادانه میری دنبال پسره فکرکه ما بی سر و پاییم

از یه طرفم مامانم کرده بود تو سر بابام که محمد مزده رو میخواد

بهش گفته بود که اگه محمد بیاد مزده رو بگیره دیگه چیزی واسه ی پنهان ککاری نداریم

میگفت که دیگه مث همیم و محمد هم که خیلی مژده رو میخواد

بابام هر وقت شرو ع به غر زدن میکرد همین حرفها رو تکرار میکرد و من میفهمیدم اینا چیزاییه که که مادرم بهش دیکته کرده

بابام اولا با محمد راضی نبود

ولی مامانم از بس تو گوشش خوند راضیش کرد

انقدر گفت و گفت که بابام باورش شده بود محمد بهترین پسر دنیاست

داشت شرایط خونه برام سخت میشد

دیگه نمیتونستم زیاد با مهدی بیرون بمونم

مامانم زنگ میزدومیگفت زود بیا خونه

بی موقع هم حق نداشتم از خونه بزنم بیرون

شرایطمو واسه ی مهدی توضیح دادم

بهش گفتم دیگه نمیتونم زیاد بهت بمونم

گفتم من تا حالا همه جوره سعیمو کردم که نذارم رابطمون خراب شه

بهش گفتم دیگه از اینجا به بعدش با تو

گفتم اگه منو میخوای باید بیای جلو

گفتم باید بهم نشون بدی که ادم بی عرضه ایی نیستی

گفتم یا مادرت و راضی کن یا قیدمنو بزن

درکم میکرد

حرف نا مربوطی نمیزدم

حدود یه سال بخاطرش صبر کرده بودم  

اگه عرضه ی راضی کردن مادرش و نداشت بهتر بود قید منو بزنه چون من از ادمای بی دست و پا متنفر بودم

گفت خانومم عزیزم خودتو ناراحت نکن

یکم دیگه تحمل کن راضیش میکنم

قرار شد از اون روز دیگه نرم دیدنش

گفتم فقط تو دانشگاه همدیگه رو میبینیم

روزی یه بارم تلفنی حرف میزنیم

البته تحمل این شرایط برام سخت بود

ولی میخواستم منطقی رفتار کنم

نمیخواستم یه عمر همین جوری پا در هوا باشم

زنگ که میزد شاکی بود

میگفت خسته میشم دلم تنگ میشه

میگفتم پس مادرتو راضی کن تا دیگه این فاصله ها تموم بشه

تلاششو میکرد

اولا با حرف زدن سعی کرده بود راضیش کنه

وقتی دید نتیجه نداره سعی کرد با قهر کردن مجبورش کنه

2روز 2روز خونه نمیرفت وقتی هم میرفت با مادرش حرف نمیزن

میدونستم تنهاست زجر میکشه چون نه منو داشت نه مادرشو

تا اینکه بالاخره مادرش رضایت داده بود

گفته بود دختره رو بگیر میام خواستگاری هر کاری هم لازم باشه میکنم اما اگه بدبخت شدی حق نداری ازم گله کنی

بعد از اینکه ازدواج کردین هم مزده حق نداره پاشو بذاره اینجا

فقط خودت تنها بیا

وقتی زنگ زد خبر و بهم داد صداش از شدت هیجان میلرزید

منم سعی کردم خودمو خوشحال نشون بدم با اینکه زیاد خوشحال نبودم

نمیخواستم با مادر مهدی قطع رابطه کنم

از ازدواجای این جوری خوشم نمیومد

ولی دلم و خوش کردم و گفتم بذار ازدواج کنیم کم کم دلشو به دست میارم

راضیش میکنم

قرار شد بیان خواستگاری

بابام هیجان زده شد

مهدی و دوست داشت از رفتاراش مشخص بود تیپ کرد به خودش رسید

یه دست لباس واسه ی مامانم خریدم و گفتم بپوشه

کلی بهش بر خورد گفت اگه قراره واسه سر وضعمون مارو بخوان اصلا میخوام 100سال سیاه این ازدواج سر نگیره

ازش خواهش کردم

به زور دادم لباس و پوشید

هرچند یه چادر رنگی هم سرش کرد ولی بازم خیلی بهتر از قبل بود

خونه و زندگیمون قابل مقایسه با اونا نبود ولی سعی کردم تمیز باشه

از اینکه بالاخره مهدی داشت مال من میشد خوشحال بودم

 

بالاخره اومدند

رفتم جلو سلام کردم

مهدی یه دسته گل بزرگ داد دستم تشکر کردم

گفت خیلی ناز شدی ته دلم ضعف رفت

رفتم جلوی مادر مهدی بهش گفتم خیلی خوش اومدین

حسابی به خودم رسیده بودم

میخواستم دلشو به دست بیارم

قیافه م بهتر شده بود ولی اصلا بهم نگاه هم نکرد فقط گفت ممنون

رفت نشست

مادرم چند دقیقه بعد اومد نشست

فقط هم یه سلام ساده کرد

مادر مهدی هم فقط گفت سلام

ولی بابام ذوق میکرد

حسابی نشعه بود چرت هم نمیرفت

چند بار با مادر مهدی حرف زد اما مادر مهدی تحویلش نگرفت

شروع کرد با مهدی حرف بزنه

ما هم ساکت نشسته بودیم

یکم که حرف زدند و من چایی و میوه اوردند قرار گذاشتند که یه روز توی هفته ی بعد بیان واسه ی مهر برون

مهدی و بابام حرف میزدند و مامانم و مامان مهدی هم فقط با سر تایید میکردند

ته دلم خوشحال بودم که هر دوشون ساکت بودند

حداقل دعوا و درگیری درست نمیشد



--------------------------------------------------------------

از همتون ممنونم روز زن و روز مادر و بهم تبریک گفتین

خیلی دوستتون دارم

منم روز زن و به همه ی مامانایی که داستانای وبمو میخونن و همه ی زنای نمونه ی هموطنم تبریک میگم

همتون و دوست دارم

بای

+تاریخ یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 0:34 نویسنده رها |

بهانه گیریای مادر مهدی شروع شده بود

گفته بود یا من یا مژده

نمیخواستم مهدی تو شرایط  سختی قرار بگیره که از بین مادو نفر یکی و انتخاب کنه

چون میدونستم که مهدی چقدر مادرش و دوست داشت

مادر مهدی چپ و راست تیریپ مریضی بر میداشت که منو از مهدی دور کنه

به محض اینکه میفهمید کلاس مهدی تموم شده زنگ میزد و میگفت سریع خودت و برسون خونه که حالم بده

فشارم رفته بالا و تپش قلب دارم

مهدی میدونست مادرش دروغ میگه ولی نمیتونست خودشم بی تفاوت بگیره

مادرم میرفت و میومد و بهم سرکوفت میزد که دیدی پسره تا سر و شکل زندگیمونو دید فرار کرد

ولی بابام دیگه باورش شده بود که دخترش داره شوهر میکنه

گاه و بیگاه سراغ مهدی و میگرفت

مهدی هم خسته شده بود

میگفت دیگه نمیتونم بهونه گیریای مادرم و تحمل کنم

از دخترایی که دم به دقیقه بهش معرفی میکرد خسته شده بود

میترسیدم بالاخره مهدی راضی بشه و با یکی از همونا ازدواج کنه

سعی میکردم به روی خودم نیارم که چقدر از رفتارهای مادرش میترسم

تا اینکه یه روز که مادرش زنگ زد و گفت مریضم به مهدی گفتم میخوام بیام عیادت مامانت

مهدی از حرفم تعجب کرد

فکر کرد دارم شوخی میکنم ولی گفتم میخوام بیام ببینمش

سر راه چند تا شاخه گل مریم خریدم

وارد خونه که شدیم  یه دختر اومد پیشوازمون

میدونستم دختر یکی از دوستای مامان مهدیه

مهدی برام گفته بود که چند وقته همش اونجا پلاسه

از همون تیپ دخترایی بود که مامان مهدی دوست داشت

پولدار و خوشگل و باکلاس

ما رو که دید  اخماش رفت تو هم و گفت مهدی نمیخوای به هم معرفیمون کنی؟

ایشون مزده جون هستن که برات گفته بودم نامزدمه

ایشون هم مهسا خانومن دختر یکی از دوستای مامانم

رفتم جلو و باهاش دست دادم

اونم با اکراه باهام دست داد

مشخص بود ازم خوشش نمیاد

وارد پذیرایی شدم

مامان مهدی و دیدم که روی کاناپه نشسته

گفتم مهدی گفته بود حالتون خوب نیست گفتم باید منو بیاره که ببینمتون

دسته گل و گذاشتم روی میزو دستم و به طرفش دراز کردم که دست بدم

دستشو نیاورد

گفتم این بار دستم عرق نکرده

دستشو اورد و گفت اره از قیافت هم معلومه که چقدر شجاع شدی

خندیدم و نشستم رو بروش

مهدی هم نشست کنارم

دستشو گرفتم تو دستم و گفتم

چرا اون روز اومدین تا دمه خونه و نیومدین تو خانواده م خیلی دلخور شده بودند

به مهدی هم گلایه کردم که چرا تعارفتون نکردند که بیاین داخل

گفت چون من فقط جاهایی میرم که در شان و شخصیتم باشه

مهسا لباساشو پوشیده بود اومد مامان مهدی و بوسید با ما هم خداحافظی کرد و رفت

خوشحال شده بودم که حداقل با اومدن من مهسا مجبور شده بود بره

گفت مهسا رو دیدی؟چقدر خانوم و با شخصیته

من دوست دارم عروس ایندم اینجوری باشه

گفتم خب نظر شما محترمه ولی باید ببینید پسرتون چی میخواد

از اینکه نشسته بودم روبروی مامان مهدی و باهاش زبون درازی میکردم و سر پسرش باهاش چون میزدم هیچ حس خوبی نداشتم

ولی نمیخواستم هم کوتاه بیام

از جام پاشدم  و گفتم شما که حالتون خوب نیست من میرم چایی بیارم

مهدی گفت نه مزده بشین خودم میرم نمیخوام زحمتتون بشه

گفتم نه مامانتون که نیومدن براشون چایی بیارم الان میخوام تلافی کنم

چایی اوردم مامان مهدی لب به چایی م نزد

سر ظهر بود ولی خبری از غذا نبود

مهدی گفت پاشو بریم غذا بگیریم و بیایم مامانم هم حالش خوب نیست نباید گرشنه بمونه

گفتم نه تو برو من میخوام با مامانت تنها بشم

مهدی رفت غذا بگیره

مامان مهدی هم پاشد و گفت منم میرم استراحت کنم

گفتم بشینین لطفا میخوام باهاتون حرف بزنم

نشست

گفتم من شما رو خیلی دوست دارم میخواین باور کنین میخواین باور نکنین

براتونم خیلی ارزش قائلم و نمیخوام هیچ وقت بهتون توهین کنم

اگه زبون درازی کردم یا بد صحبت کردم باهاتون معذزت میخوام

فقط خواستم جوابتون و بدم تا بفهمین که منم میتونم از خودم دفاع کنم

باور کنین من و مهدی خیلی همدیگه رو دوست دارییم

خیلی سختی کشیدیم تا با هم باشین

خواهش میکنم فکر نکنین من پسرتون و گول زدم

علاقه ی ما دو طرفه ست

لا اقل سعی کنین  منو بشناسین بعد در باره م قضاوت کنین

اگه به فکر پسرتونین اگه دوستش دارین سعی کنین بفهمین که اون چی میخواد

مهدی 17سالش نیست که از روی احساسات تصمیم گرفته باشه هم من هم مهدی میدونیم که چی میخوایم؟

تمام مدت نگام میکرد

نمیدونستم داره چی در باره م فکر میکنه

خیلی  پررو شده بودم

حرفام که تموم شد

گفت خب من میرم میخوابم

به مهدی هم بگو نیاد واسه ی غذا بیدارم کنه

پاشد رفت تو اتاقش

حتی جوابمو نداد تا بفهمم چی در باره ی حرفام فکر میکنه

مهدی غذا اورد خوردیم و منو برد رسوند خونه

+تاریخ جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 16:56 نویسنده رها |

 

 

مامان بز رگم وقتی دید هیچ راهی نیست تا بابام از زندان خلاص شه

گفت میخوام ارثمو تقسیم کنم

میخواست سهم بابامو بده تا از زندان درش بیاریم

بعد از مرگ بابا بزرگم ارثشو تقسیم نکرده بودند

گفته بودند میذاریم بعدا که مامان بزرگم فوت کرد تقسیم میکنیم

اما الان مامان بزرگم خودش اینجور میخواست

یه تیکه زمین به ما میرسید

عمو هام سریع مشتری براش پیدا کردند

وزیر قیمت زمین و فروختند و بابامو از زندان در اوردند

خوشحال بودم که بالاخره بابام از زندان ازاد شده بود

باورم نمیشد که بتونیم بابامو از زندان خلاص کنیم

بماند که مامانم یه ریز غر میزد که این تیکه دزمین هم که بهمون میرسید به خاطر کارای بابات به باد دادیم

بابات خیلی شکسته و داغون شده بود

از قبلش هم لاغر تر شده بود

میگفت اونجا غذا گیرمون نمیومده

هرچند کلا بابام ادم کم خوراکی بود

تو این مدت که نبود شغلشو از دست داده بود

خودشم فکر کار پیدا کردن نبود تا اینکه مامانم زنگ زد به عموم گفت یه کار برا بابام جور کنه و مجبورش کنه باز بره سر کار

عمومم باز گشت یه کار براش پیدا کرد فرستادش سر کار

بابام میگفت تریاک و ترک کردم اما دروغ میگفت

قیافه ش از قبلم تا بلو تر شده بود

تا بلاخره مامانم از تو جیبش قرص متادن پیدا کرد

تو زندان به خاطر نبود تریاک زده بود تو کار قرص متادن

فکر میکردم اگه قرص بخوره بهتر از شیره و تریاکه ولی بعد از یه مدت مامانم از تو جیبش شیره تریاک پیدا کرد

فهمیدیم هم شیره میخوره هم قرص متادن میخوره

همشم هم درحال چرت زدن بود

از قبلشم بدتر شده بود

یه بار داشته بود چرت میزده بود که اتیش سیگارش افتاده بود رو تشکش و تشک اتیش گرفته بود و اصلا نفهمیده بود

مامانم اگه نرسیده بود معلوم نبود چه اتفاقی میفتاد

به مهدی گفتم بابام از زندان اومده

روم نمیشد بگم حالا که بابام اومده به مامانت بگو شاید راضی بشه

اما خودش میفهمید چرا نگرانم

بهمم گفت مژده غصه ی هیچی و نخور حتی اگه مامانم هم راضی نشه قیدشو میزنم و خودم میام میگیرمت

گفتم اینجوری دوست ندارم

میخوام مامانت راضی باشه

چند وقت گذشت

دیگه از مامانش حرف نمیزد

فکر کنم هنوز راضی نشده بود

بهم گفت به بابات بگو امروز قراره بیام خواستگاری

به مادرم میگم اگه اومد که اومد نیومد تنها میام

گفتم میشه بابام نباشه؟

گفت نه میخوام باشه اخرش که چی؟باید با پدرت اشنا شم

اگه بابات هم باشه  دیگه مامانت نمیتونه بهونه گیریه الکی بکنه

گفتم باشه طرفای شب بیا که بابام خونه باشه

بابام از سر کار که اومد گفتم امشب قراره برام خواستگار بیاد

چشماش از خوشحالی برق زد

گفت به سلامتی کی میاد ؟

گفتم امشب

خوشحال شد گفت من میرم حموم ریشمو بزنم

خوشحال شدم

حداقل بابام از اومدن مهدی خوشحال بود

رفتم سر کوچه میوه خریدم اومدم

خونه رو از صبح مرتب کرده بودم

اصلا هم با مامانم کلکل نکرده بودم که سر لج بیفته

فقط گفته بودم شب مهدی قراره بیاد خواستگاری

حدود ساعت 8بود مهدی اس داد گفت دارم میام

به بابام گفتم دارند میان

رفت ادکلن زد کتش رو هم پوشید

حتی نپرسید تو کجا امار خواستگارتو داری

خلاصه مهدی اومد

تنها بود

فهمیدم نتونسته مادرشو راضی کنه

سعی کردم به خودم نیارم

مامانم وقتی دید مهدی تنهاست اومد تو اشپزخونه نشست و گفت چون مادر اون نیست منم نمیام بشینم

ولی بابام حسابی از مهدی خوشش اومده بود

باهاش گرم گرفته بود و حرف میزد

چایی بردم و پذیرایی کردم

اصلا مثل خواستگاریای رسمی نبود

گرم حرف زدن بودیم که دیدم زنگ میزنند

ایفون و برداشتم گفتم کیه ؟

مادر مهدی بود  گفت باز کن

ترسیدم در و باز کنم

گفتم اقا مهدی مث اینکه ماشینتون و بد جا پارک کردید

نمیخواستم مادر مهدی بیاد  تو و حرفی بزنه و مامان و بابام بیفتند سر لج

مهدی گفت فکر نمیکنم

گفتم چرا یکی از همسایه هاستمیگه ماشینت رو بروی در پارکینگشونه

معذرت خواهی کرد و رفت بیرون

5دقیقه بعد اومد و گفت معذرت میخوام مادرم زنگ زده روی گوشیم حالش خوب نیست انشاله باید برم ببرمش دکتر معذرت میخوام

بابام گفت اشکال نداره پسرم

برو به سلامت

بابام اصلا به هیچی شک نکرده بود

خیلی از مهدی خوشش اومده بود

اما مامانم میگفت خر خودتی مژده

من که میدونم یه اتفاقی افتاد که یهو پسره فرار کرد

سعی میکردم جوابشو ندم تا باهاش در گیر نشم

+تاریخ پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 0:9 نویسنده رها |